
بعضی وقتها زیاد که بنویسی یا فکر بکنی یا بخوانی یا هر کار مزخرف دیگری که خوب است و بدرد می خورد، احساس می کنی که باید یک مدت این کارهای خوب را نکنی. گاهی وقتها دلت می گوید که دلش می خواهد برود هواخوری. دلش می خواد هیچ کار مفیدی انجام ندهد. چیزی یاد نگیرد، چیزی هم یاد ندهد. نه کسی را بگریاند و نه کسی را بخنداند.
دیده اید این وبلاگ نویسها می آیند و می گویند دیگر نمی نویسم، کم آوردم، می خواهم بروم و از این حرفهای در پیت. اتفاقا من از آنها هم در پیت تر می نویسم و وبلاگم هم از آنها قهوه ای تر است. تازه سیاه هم هست. اتفاقا ما وبلاگ نویسها می آییم و می نویسیم که نیستیم که همه یکجورهایی نگرانمان بشوند و بگویند که آخر چرا؟ برگرد؟ دلمان برایت تنگ شده؟ چرا به روز نمی کنی؟ آخر چرا؟ چرا؟ چرا؟
دقیقا درست فکر کردید. آمده ایم این پست را بگذاریم و بگوییم که مدتی نخواهیم بود. و خوشحال هم می شویم که نگرانمان شوید یا نشوید... ممکن است یک روز دیگر، یا یک پست بی مزه ی دیگر یا شاید هم نه به این زودی ها وشاید هم برای همیشه...
گفتم که مغزم به قول دوستان جاهلم! می خواهد برود علافی...
بعدتر نوشت: تمام زندگی ام را با نقطه هایی پر کرده ام که گاه خالی اند و گاه پر....گاه سیاهِ سیاه...گاه سفیدِ سفید...!!! می ترسم این تعجب کردن ها هم از یادم برود...!


م :
ن : نوید
