تبليغاتX
Free city

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

یک مشت حرف نگفته

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390
م : ن : نوید

تا اطلاع ثانوی تعطیل...

بعضی وقتها زیاد که بنویسی یا فکر بکنی یا بخوانی یا هر کار مزخرف دیگری که خوب است و بدرد می خورد، احساس می کنی که باید یک مدت این کارهای خوب را نکنی. گاهی وقتها دلت می گوید که دلش می خواهد برود هواخوری. دلش می خواد هیچ کار مفیدی انجام ندهد. چیزی یاد نگیرد، چیزی هم یاد ندهد. نه کسی را بگریاند و نه کسی را بخنداند.


 

دیده اید این وبلاگ نویسها می آیند و می گویند دیگر نمی نویسم، کم آوردم، می خواهم بروم و از این حرفهای در پیت. اتفاقا من از آنها هم در پیت تر می نویسم و وبلاگم هم از آنها قهوه ای تر است. تازه سیاه هم هست. اتفاقا ما وبلاگ نویسها می آییم و می نویسیم که نیستیم که همه یکجورهایی نگرانمان بشوند و بگویند که آخر چرا؟ برگرد؟ دلمان برایت تنگ شده؟ چرا به روز نمی کنی؟ آخر چرا؟ چرا؟ چرا؟

دقیقا درست فکر کردید. آمده ایم این پست را بگذاریم و بگوییم که مدتی نخواهیم بود. و خوشحال هم می شویم که نگرانمان شوید یا نشوید... ممکن است یک روز دیگر، یا یک پست بی مزه ی دیگر یا شاید هم نه به این زودی ها وشاید هم برای همیشه...

گفتم که مغزم به قول دوستان جاهلم! می خواهد برود علافی...  


بعدتر نوشت: تمام زندگی ام را با نقطه هایی پر کرده ام که گاه خالی اند و گاه پر....گاه سیاهِ سیاه...گاه سفیدِ سفید...!!! می ترسم این تعجب کردن ها هم از یادم برود...!






دوشنبه پانزدهم اسفند 1390
م : ن : نوید

می نویسم...

  نوشتن تنها بهانه یادگار گذاشتن بود و هست و خواهد بود...

می نویسم، می نویسم از تو تا قلم بر دست دارم و خون در رگ هایم...

می نویسم از همه دلتنگی ها و هق هق هایم، تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی....

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را،تا تو از خواب مرا به با تـــو بودن ببری...

آری با خودت هستم....با تو  که حرفهایت بوی سادگی میداد و چشمانت ترانه بهار بود....

 




پنجشنبه یازدهم اسفند 1390
م : ن : نوید

مجلس نوشت...

 من یک شهروند ساده هستم که در یک جمهوری زندگی می کند و ارتباطم با حکومت ارتباط یک شهروند است با یک جمهوری و این حکومت برای من چیزی بیش تر از یک حکومت سیاسی نیست....

انتخابات هم برایم فقط انتخابات است، نه «تجدید میثاق با آرمان های جمهوری اسلامی»، نه «لبیک به دعوت رهبری» و نه «نمایش وفاداری».... چون آن را حق خودم می دانم نه وظیفه خودم......

مهمترین منافعی که من شهروند معمولی در وضعیت فعلی برای خودم و خانواده و هموطنانم تشخیص می دهم و انتظار دارم از این قرارند: کاهش خطر جنگ با کشورهای دیگر، ثبات اقتصادی و بالا رفتن سطح اخلاق سیاسی. اما امیدی ندارم که این منافع از طریق شرکت در انتخابات مجلس محقق شوند. چون معتقدم که مجلس در کشور ما از «راسیت امور» عزل شده. گواهم برای این نتیجه گیری عقب نشینی های متعدد مجلس در برابر مراکز دیگر قدرت سیاسی در چهار سال گذشته است.....

هرچه بیشتر می اندیشم می بینم شرکت در انتخابات  منفعتی برای من و کشورم  ندارد....در رای ندادن هم ضرر خاصی نمی بینم...... بنابراین تصمیم گرفته ام از حقم برای رای دادن صرف نظر کنم. ضمنا از حق دیگرم که آزادی بیان باشد استفاده می کنم و دلایلم را برای این تصمیم گیری به دیگران می گویم............

 




سه شنبه دوم اسفند 1390
م : ن : نوید

می گویند نابودی جهان در 2012 ...

پرسید اگر واقعا در 2012 جهان تمام شود در اين مدت باقیمانده چه كاري دوست داري انجام بدهي؟

وقتي درحال فکر کردن به جواب این سوال بودم

يا جواب ديگران را مي شنيدم

اين به ذهنم رسيد كه

اگر كسي بگويد: هيچي...! به همين كارهايي روزانه ام که باید انجام دهم، ادامه مي دهم!

يعني اين آدم هيچ فاصله اي با خودش ندارد...!



پ.ن: اگر آدم چیزی را بخواهد که هرگز آن را بدست نیاورده است باید کارهایی بکند که هرگز نکرده است...

 




پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390
م : ن : نوید

خسته ام....

میبینی چه سخت آزرده ام از خود ....

میبینی چه زار و پریشان شده ام !!!!

گاه از اینکه در آینه نگاه کنم  سخت رنجم میدهد...

گاه از اینکه هم صحبت کسی شوم سخت آزارم میدهد! مبادا لب به سخن بگشایم و حرفی به میان آید...

کم هم صحبت میشوم و محدود هم دل ...

اینقدر از اطرافم خسته ام که گاهی در و دیوار اتاقم هم به سرزنشم لب میگشاید ....

اما باز همان در و دیوار سنگی نگاه این چشمان و سکوت سنگینم را تحمل میکنند و مرا درآغوش میکشند ...

امروز آرامشم را از تو میخوام ....

یک طلوع زیبا .....

 

پی نو: آخرین جرعه آب بالای سرم را سر می کشم و به خوابی عمیق فرو می روم...خواب می بینم به هر طرفی که نگاه می کنم فقط رنگ سیاه نمی بینم...خواب می بینم خوشی جای غم را گرفته...خورشید درخشان تر شده....خواب می بینم همه جا نورانی تر شده...

ای کاش تا ابد بخوابم...امام رضا بطلب که بدجوری دلتنگت شده ام...

 

 




سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390
م : ن : نوید

روز سپندارمذگان...

 

باور نمی کنم...هیچ گاه باور نمی کنم که تنها دلیل هستی عشق نیست....

حتی زمانی که انسانها نقابی به صورت گذاشته اند و رنگِ بی رنگی به اطراف پاشیده اند که با اولین باران شسته می شود و محو می گردد...

حتی اگر همیشه در تردید بمانم و هیچ گاه نفهمم...

حتی اگر نخواهی که بفهمم....

باز هم باور نمی کنم که عشق دروغ بزرگیست که شاعران به ما یاد داده اند...!

 

پی.نوشت:در این روز جنگ یک ساله تان را فراموش کنید و تنها با یک گل قرمز به یک صلح پایدار تبدیل کنید یا حداقل به یک صلح موقت و یک روزه...

 




پنجشنبه بیستم بهمن 1390
م : ن : نوید

غریبه، آشنا...!

 

این چه داستانیست! که به شک افتاده این من پرسشگر از اینکه گفته اند این نیز بگذرد...

باد که می پیچد،  باران که می زند،  برف که می بارد...من دلم می پیچد به پرو پای یادت...

همه لرزش دست و دلم از آن بود که وجودت پناهی برایم گردد...

پروازی گردد نه گریزگاهی...!

 




دوشنبه هفدهم بهمن 1390
م : ن : نوید

رقص قلم...

 

در شبی سرد به وسعت تمامی زمستان های عمرم، قلمم می رقصد میان کاغذ سفید و سردی اتاقم...

زمستان سرد از لای پنجره سرک می کشد و می لرزاند قامت تنهاییم را...

تمام حجم اتاقم لبریز شده از حس یخ زدن...

برای لحظه ای چشمانم را می بندم، برخورد دندان هایم به هم، لرزش نوک قلم بر روی کاغذ و آغاز یخ زدن...

سخت است در انتظار خوشید ماندن، شاید این زمستان تمام نشد...

باید فضای مغزم را خالی کنم از خیال بافی ها...

و کمی جا باز کنم !

تا از اول جمع کنم...

یاد بگیرم...

شاید بشوم آن که می خواهم...!

 




جمعه سی ام دی 1390
م : ن : نوید

آقای خبرنگار...

 

در ۲۰:۳۰ نشان می داد خبرنگاری در حضور رئیس جمهور سوال کرد: خیلی ها دوست دارن بدونن الان داخل جیب آقای احمدی نژاد چیه؟ میشه جیباتون رو خالی کنید...! احمدی نژاد گفت: نه...

با خودم گفتم: کی گفته خیلی ها دوست دارن بدونن توی جیب رئیس جمهور چیه!... خوش میخواد بدونه لابد... کنار رئیس جمهور مملکت ایستاده و ببین چی می پرسه!!!

یه جا دیگه هم برگشته از رئیس جمهور پرسیده: شما چرا توی هر استانی که میرید میگین شما بهترین مردم ایران هستید...آخه این هم شد سوال!!!

ازش بپرسه ،ببخشید وقتی هنوز ۸۵ درصد مردم ایران اینترنت دیال آپ دارن شما چرا می خواین به دیگران اینترنت بدین؟!!!

اصلا ولش کن ،بپرسه میگن یارانه ها تا آخر ریاست جمهوری شما ادامه داره ولی بعدش نه ،حالا تکلیف ما با این قیمت ها چی میشه؟...

باز هم ولش کن ،بپرسه ازش مگه همین عراقیهای فلان فلان شده نبودن که زن ها رو از موهاشون توی سوسنگرد آویزون کرده بودن حالا چی شده که اینقدر خواستنی شدن؟...

بیخیال، ازش بپرسه میشه یکی از این هدایای نقدی و غیر نقدی ای که میدین به چاوز ،بدین به چند تا خانواده که دستشون خالیه؟...

اصلا بپرسه ،ببخشید میگن توی زمان قاجار سیستم حکومت به روش چوب و چماق بود:مردم رو گرسنه نگه دار بهشون حکومت کن... میشه الان بفرمایید سیستم شما چیه و چند چنده؟...

یه موقع سوء تفاهم پیش نیاد... روی سخن من با آقای خبرنگار است نه زبونم لال آقای رئیس جمهور...خلاصه آقای خبرنگار بار دیگر که رفتی و روبروی رئیس جمهورمان ایستادی و میخواهی از سر کنجکاوی محتویات جیبش را ببینی آن را به جماعت ایرانی نسبت نده...مسئولیت تو چیزی فراتر از آن است که در ذهنت جا افتاده!... اگر نمی توانی وظیفه ات را درست ادا کنی لطفا بزن بغل...

 




شنبه بیست و چهارم دی 1390
م : ن : نوید

ستاره...

 

همگان تاریکی این آسمان را که می بینند برایم آرزوی آسمانی پر ستاره را دارند...

اما من همیشه گفته ام: من نه آسمانی پر ستاره را خواهانم و نه آسمانی با تک ستاره...

این جاده بی انتهاست تا اوج گیری در بیکرانگی آسمان خیالت...

 

پ.ن:  گاه و بی گاه به خاطر بیاور زمینی را که از آن اوج گرفتی و رفتی...!